تاريخ : چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت: 18:38
وقتی خبر فوتشو شنیدم....شوکه نشدم چون مدتها بود که مریض بود و همه
میدونستیم که مدت زیادی از عمرش باقی نمونده... اما خیلی ناراحت شدم... چند
لحظه به یک نقطه خیره شدم و بعد اشک ناخودآگاه خودشو روی صورتم پهن کرد...
حس بدی بود.... یاد گذشته افتادم که وقتی میدیدمش تحسینش میکردم.... با
اینکه شاید بیشتر از پنجاه سال داشت اما همچنان شیک و خوش پوش بود موهای
به رنگ زیتونش همیشه سشوار کشیده و مرتب بود و چشمهای آبیشو تحت تاثیر
قرار میداد و یک سایهء زیتونی بهش میبخشید... پوست روشن و لطیفش گرچه زیر
گذر زمان چروکهای ریزی برداشته بود اما همچنان خبر از زیبایی میداد که یقینا تا
چندی قبل نگاههای تحسین بر انگیزی رو به خودش جلب میکرد.... و انقدر خوش
مشرب و خوش برخورد بود که میشد ساعتها بدون خسته شدن باهاش صحبت
کرد... شاید از همه چیز سوال میکرد اما طوری نبود که آدمو ناراحت کنه و گاهی
حتی دلت میخواست باهاش درد دل کنی.... قد بلند و کشیده ش هنوز زیر گذر زمان
خم نشده واز اون تصویر ی از یک زن استوار و محکم بدست میداد... وقتی عید سال
هشتاد وشش رفتم دیدنش گفت لکه های سیاهی روی پام افتاده که باید برم دنبال
یک مشت عکس و آزمایش... و خندید... و بعد از یکی دوهفته معلوم شد که خونش
پلاکت کم میکنه و از اون زمان بیشتر اوقات بیمارستان بود... هر بار که تو بیمارستان
میدیدمش از قبل ضعیفتر شده بود اما ... اهل شکایت نبود.. این اواخر وقتی اشک
از گوشهء چشمش سرازیر شد برای اینکه دیگران ناراحت نشن گفت:" نور چشممو
اذیت میکنه و باعث میشه اشک تو چشمم جمع بشه "
از اینهمه غرورش تعجب کردم ... دلم میخواست بگم چه اشکالی داره گریه کن ...
گریه کن تا سبک بشی...
میدونستم نگران دخترشه ... تنها دخترش که کمی هم بیماره.... دختری که انقدر
مراقبش بود که بقولی نمیذاشت قند تو دلش آب بشه...
آخرین باری که تو بیمارستان دیدمش همهء غمهای دنیا ریختن تو قلبم... از اون
چشمهای درخشان آبی... فقط یک شیشهء کدر و ناموزون باقی مونده بود از اون
صورت قشنگ فقط برجستگی گونه ها و از اون موهای زیتونی سشوار شده ء مرتب
دیگه هیچی باقی نمونده بود ... بخاطر شیمی درمانی همشو تراشیده بودن....
دستهای بلند کشیده شو تو دستم گرفتم و نوازش کردم و ناخودآگاه گفتم : دستاتون
هنوز مثل همیشه قشنگه...!! و بلافاصله پشیمون شدم... چرا گفتم هنوز؟ چرا این
کلمهء ناامید کننده رو گفتم؟ ...
خواهرشوهرش گفت : خواب دیدم خوب شدی و اومدی خونه...
بلافاصله چشمهای بیرمقشو باز کرد.. حس کردم یه امیدی تو چشمهاش درخشید و
بلافاصله ناپدید شد با زحمت زیاد با صدای ملایمی که دیگه هیچ نشونه ای از اون
صلابت گذشته نداشت گفت:" نمیخواد دروغ بگی.. میدونم که دیگه خوب نمیشم..."
از دخترش پرسید بابا کجاست؟ وهمسرش که انگار همهء نفسش به نفسهای زن
مریضش گره خورده بلافاصله اومد بالا سرش دستشو گرفت ، پیشونیشو بوسید و
گفت جانم؟ و تو این کلمه انقدر عشق و محبت بود که نمیشد باور کنی عمر
ازدواشون از بیست گذشته...
دیگه نتونستم تحمل کنم .. از اتاق رفتم بیرون و بغضمو رها کردم... نمیتونستم دیگه
جلو اشکهامو بگیرم... و بعد از خداحافظی دیگه نرفتم بیمارستان نمیتونستم اون
همه صلابت رو اونطور ضعیف و در انتظار مرگ ببینم...
وقتی تو بهشت زهرا دفنش کردن و روی بدنش سنگ گذاشتن دیگه نفسم بالا نمی
اومد ... دست دخترشو که خیلی بیتابی میکرد گرفته بودم اما یک لحظه حس کردم
به کسی احتیاج دارم که دستشو بگیرم تا نخورم زمین ...
چقدر دنیای بی ارزشی داریم... چقدر این روزهایی رو که میتونیم خوب باشیم و
نیستیم رو براحتی از دست میدیم.. از اینکه چرا دیگه نرفتم عیادتش از خودم بدم
اومد ... به این فکر میکردم چند سال؟ چند روز؟ و یا چند ساعت دیگه منهم باید تو
یکی از این قبرهایی که ردیف ردیف آماده هستن و به سرعت پر میشن بخوابم و و
سنگهایی به اون سنگینی....وای ... تصورش هم نفسمو بند میاره.....
فقط دارم فکر میکنم چجوریه؟ که مرگ رو با چشمهام میبینم ... عدم رو با رفتن
دیگران حس میکنم ... ولی عبرت نمی گیرم؟ ... هرچیزی هم که میگم در حد حرف
و شعاره؟... چرا همیشه مرگ رو اینهمه دور تصور میکنم؟ .... خدایا .. من این توان رو
ندارم ... ازت میخوام بهم قدرتی بدی تا خوب زندگی کنم ... انقدر خوب که وقت مرگ
از اومدن پیشت وحشت نداشته باشم... از اینکه میبنمت شرمنده نباشم...... بهم
درکی بده تا بتونم جوری زندگی کنم که از مرگ نهراسم.....